خرید بک لینک

ما

سینهسوزانِ سماعِ سرد و بیسامانِ دوست

ما

سرسپرده در سراب سینهی سینای دوست

تو

سپاه سایهی سرخ و سیاه سرنوشت

ما

سکوت خسته و سنگین نجواهای دوست


برای دوست که هموست سبب سوز سینهام

برچسب: نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 2:52

اگر صد میلیارد دلار داشتم، شب اول وسط میدان شهر یک میلیارد از آن را آتش میزدم و در گرمای غریب و نور بیسویش خیال خیس لبخند تو را جستجو میکردم و ناامیدانه به خواب میرفتم. شب دوم وسط میدان شهر یک میلیارد از آن را آتش میزدم و در گرمای غریب و نور بیسویش خیال خیس لبخند تو را جستجو میکردم و ناامیدانه به خواب میرفتم. شب سوم وسط میدان شهر یک میلیارد از آن را آتش میزدم و در گرمای غریب و نور بیسویش

برچسب: میلیارد,داشتم,جنون,ساعت, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 7:06

*این شعر برایم عزیز است. زیرا اولین بار یکی از عزیزانم خواندش. بودنش را به کفی آب حیات و رخ جاوید خدا نفروشم... ---------------- گره اندر گره زلفت پریشان و بلند همچون شب تیره در این گمگشته آبادی، گم و غرق و غریب و بیکس و تنها میان دشت و هامونِ نگاهت پرسهزن باری شبی تاریک و ظلمانی من اندر وادی بیانتهای حیرت و شک و سکوت و خلوت و رندی جنون اندر جنون زلفت شبی پیر و مراد ما درون خلوت پنهان قلبم،

برچسب: سراب, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 7:06

دیگر وقتش است تنبلی را بگذارم کنار و چند خطی از کتابی که مدتها پیش تمامش کردم بنویسم. من زیاد رمان نخواندهام، یعنی بخواهم دقیقتر بگویم نسبت به آنها که کتابنخوان هستند خیلی زیاد و نسبت به رمانخوانها خیلی کم. «شوهر آهو خانم» از بهترین نمونههای ادبیات داستانی بود که تاکنون خواندهام. شاید بهترین انتخابی بود که میشد بعد از کتاب متوسط و الکی بزرگشدهی «ناطور دشت» سراغش رفت و حس بد خواندن «شاهکا

برچسب: شوهر,خانم, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 7:06

[هفدهم شهریور. چشمان بینگاه، لبخندهای میانتهی] دو ساعت مانده به غروب. حوالی اندوه جمعه است و همهمه. تقابل دنیای مردگان و عالم زندگان. هنوز باورم نمیشود آقاجون اینجاست. هیچوقت بهش نگفتم که یکی از آن دو نفری است که همیشه آرزو داشتم به فرزندم نشانشان دهم. باورم نمیشود دریایی را توی قبر به آن کوچکی جای دهند. مثل تو ندیدم، به عزیزترین کسم سوگند که ندیدم. هرگز هم نخواهم دید. همین ماه رمضان بود که ت

برچسب: حیاط,کوچک,پاییز,زندان,دوّم, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 7:06

[هجدهم شهریور. روزها به تکرار افتادهاند] عصری معمولی. چهار دیوار و یک سقف دوست داشتم همین لحظه میتوانستم تا دوردستترین نغمههای سبکبال رهایی، تا بلندترین پرواز پرستوهای در وطن خویش غریب، و تا انتهای بیانتهاترین جادههای مهآلود دلتنگی بدوم و فریاد بزنم. میدانم، دارم هذیان میگویم... غروبی سرد. خلوت خیابان در حال حمل چرخ خیاطی خاله هستیم تا خانهمان. من، برادر و پسردایی که میشود داماد خاله.

برچسب: حیاط,کوچک,پاییز,زندان,سوّم, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 7:06

ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش از بس که دست میگزم و آه میکشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش - بدون ذرهای مکث گفت: باشد... [از این پس مرا با مردم دنیا کاری نیست...]

برچسب: ماتَ,العنوان, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 7:06

یک روز پاییز را دیدم. سرد بود و خموش، با چشمانی که گویی گورستانی بود از نعش بیجان پرستوهای امید و آرزو، تلی خاکستر از جنگل رؤیاهای خیس و تبدارِ خیال. با هم روی نیمکتی نشستیم و در سکوتی عمیق فرو رفتیم. او سکوت را شکست. با لحنی مردّد گفت: "منتظر کسی هستید آقا؟" صدایش شبیه صدای پیچیدن باد بود در شاخههای لخت و عور درختان، در خیابانی از خلوت و سکوت آکنده. گفت: "انتظار انسان را پیر میکند آقا." عصری د

برچسب: پاییز,خیابان, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 7:06

در جنگلهای انبوه آرزوهایم قدم گذاشتم و گذاشتم قدم آرزوهایم انبوه جنگلهای ذهن پریشانم را بسوزاند تا سوزاندن پریشانی ذهن لاغرم را در شب مرگ پرستوهای خیالم به تماشا بنشینم و بنشینم به تماشای خیال پرستوهای مرگ شبهای لاغر وصالِ سراب که سرابِ وصال... یأسی عمیق جانم را میکاود و کاویدن جانم عمق یأسم را از هر چه شوق رهایی تهی میکند و تهی کردنِ رهاییِ شوقِ رسیدن به خاطرت خاطرم را جمع میکند از جمع کرد

برچسب: سوخت,خاکستر,تمام, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 22:18

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۳۷ ب.ظ دیشب دیدمش. کت و شلواری براق پوشیده بود و کنار شومینه ایستاده بود. نگاهمان به هم گره خورد. تنفر در رگهایم جوشید و وجودم را از گرمای تبآلودِ خود پر کرد. مشتهایم را گره کردم و دندانهایم را با غیظ و غضب به هم ساییدم. چشمانم چیزی نمیدید، گوشهایم قفل شده بود و دستانم به اختیار خودم نبود. هر چه فحش و بد و بیراه در عمرم شنیده بودم همچون گلولههای سربی آتشین از د

برچسب: نقاب, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 22:18

جوامع، صنعتی شدند. تولید رشد کرد و همپای آن خیلی چیزها تغییر کرد. صنعت محتاج بود. کارها و شغلها در اختیار مردها بود؛ تاریخ همیشه همینگونه بود. اما مردها اندک بودند و غول صنعت نیازمند نیروی انسانیِ بیشتر و بیشتر. سرمایهدارانِ کارخانهدار مرد بودند. آنها وقتی بیشتر تامل کردند فهمیدند که چه نگاه غلطی در طول تاریخ به زنان داشتهاند، یک نگاه تبعیضآلود و نابرابر. آنها خیلی غصه خوردند و برای ظلمی که

برچسب: بارانی, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 22:18

حضرت خزعبل گاهی شبها در آغوش سردم بیتوته میکند و از سر و کول نوشتههای بیگنهم بالا میرود. دست خودم نیست اگر واژههایی بیمعنا دست در گردن ظریف یکدگر روی دشت بیانتهای صفحهی سپید کاغذ پهن میشوند و در غرقابهی فهمیدهنشدن میسوزند و عذاب میکشند. گرچه خود میدانم که پشت چشمان بینگاه این عفریتههای بیدم و اِشکم چه معناها خفته است و چه حرفهای مگو و نهانی دفن شده است. بعضی شبهای بیانتهای بی

برچسب: اختیار,نیست, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 22:18

چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۵ ب.ظ

متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.

برچسب: دانستم,سودا,مجنون, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 22:18

«پیش از این (یعنی در ازمنه ماضی)، وقتی میخواستی نوای دلنشین ساز و مطربی دلنواز را بشنوی، وقت و زمان و مکانی را برای این مهم فراهم میکردی. میرفتی نزد خنیاگری و یا مطربی اعم از مهتاب رو یا غیر مهتاب رو، و دو زانو می نشستی و در حالیکه محو در چهره و حرکاتش شده بودی، گوش جان می سپردی به آن نوا و صدای دل انگیز. این باز کردن "جای" و فراهم کردن "گاه"ی مناسب، آداب و قواعدی داشت که رعایت آنها من حیث المجمو

برچسب: دیگران,درباره, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 22:18

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 22:18

صفحه بندی